![]() |
![]() |
|
|
1 برای بار هزارم اینطور شروع کرد: - می دونی وقتی اون بالا بودم به چی فکر می کردم پسرم؟ - کدوم بالا؟! - درست یه لحظه قبل از اینکه تصمیم بگیرم بپرم پایین. آره ... درست تو همون لحظه ای که ادم از یه قوطی کنسرو خالی هم خالی تره. همون لحظه ای که آدم مثل سکه ای که رو لبه اش وایستاده باشه بلاتکلیفه که کدوم وری بیوفته. می دونی به چی فکر می کردم؟ به اینکه اگه بپرم چی منو می کشه؟ سوال سختی بود. جواب دادن بهش آسون نبود. ولی من... - هیچی! حرفش را قطع کردم. انتظارش را نداشت. اولین بار بود. - چی؟ - جوابش هیچیه. مگه نه؟ چشم هایش گشاد شده بود. انگار جن دیده باشد. قطره های درشت عرق روی پیشانی اش نشست. بفهمی نفهمی می لرزید. انتظارش را نداشت. انگار دلش نمی خواست شریک داشته باشد. دانایی اش را نمی خواست با کسی قسمت کند. اما به لحظه پرده برداری از ثمره سالهای زندگی اش عشق می ورزید. برای همین شاید فراموشکار شده بود. انگشتان ضعیف و رنگ پریده اش با لرزشی خفیف پتو را چنگ زد. چشم هایش خیس شده بود انگار گریه کرده باشد. دلم به حالش نسوخت. قلبم از سنگ شده بود. می خواستم بگویم:" عزیز! بزرگ! تو هیچ وقت از هیچ ساختمان بلندی پایین نپریدی. تو از پله ها افتادی. از پنچ تا پله ی ناقابل افتادب پایین. همین!" می خواستم بگویم که اگر اعتبار نظریه اش در گرو ان سقوط لعنتی است، به عنوان نوه لعنتی اش وظیفه دارم یادآوری کنم، که به عنوان یک پیرمرد نیمه هوشیار لعنتی، در حال حاضر تنها وظیفه لعنتی اش غصه خوردن و بدرد نخور بودن است نه موعظه کردن جوانان علاقه مند. چرا که متاسفانه نظریه ی لعنتی اش فاقد اعتبار است. " تو هیچ وقت خالی تر از یک قوطی کنسرو خالی نبودی مگر برای تمام زندگی ات. هیچ وقت از هیچ ساختمان بلندی، از هیچ ساختمان کوتاهی حتی پایین نپریدی. تو از پله ها پایین پریدی. یعنی پاهای لعنتی ات به هم پیچیدند و مثل یک گونی سیب زمینی پهن شدی روی زمین و همه مان را گرفتار کردی" فرصت نمی کنم. خوابش برده انگار. اگر نمرده باشد. 2 وقتی من بچه بودم بلیط های اتوبوس چقدر غم انگیز بودن. یه تیکه کاغذ پرپروی کج و کولهکه روش با یه رنگ مرده ی ناراحت کننده ای نوشته بودن:"سازمان اتوبوسرانی قزوین و حومه" همین! چقدر دلم می خواست بدون بلیط سواره اتوبوس بشم! چقدر دلم می خواست از تو جعبه های مخصوصی که ملت بلیط ها شونو می انداختن توش بلیط بکشم بیرون! اون موقع دلم اینا رو می خواست. اون موقع ها یه بو های دیگه ای تو هوا بود. یه رنگ های دیگه ای از گوشه چشم آدم رد می شدن. بچه تر از اون بودم که بفهمم بلیط اتوبوس چطوری باعث میشه آدم اجازه داشته باشه سوار شه. یه عکسی انگار جلوی چشممه. یه بلیط اتوبوسه. یه آبیه مرده:" سازمان اتوبوس رانی قزوین و حومه" همین! 3 C.M مسیحی شده. کی اهمیت میده که چند نفر کور شده باشن؟ C.A خوشگل ترین بدکاره دنیاست. ولی شکم گنده هایی که ویکی پدیا رو اداره می کنن احمق تر از اونین که اینو بفهمن. V.Z یه دزد هلش داده جلوی دوربین. قبلش خودش عکاس بوده. C.J قبل از اینکه فرصت کنه چهل ساله بشه، در اثر زیاده روی در مصرف الکل و مواد مخدر خصوصا اعتیاد به یه مسکن کوفتی که اسمشو یادم نمیاد، بی پول بی پول تو یه بیمارستان کرو کثیف جون می ده. حتما یه مرده چاق و قد کوتاه و دماغ گنده و کچل که یه پیراهن آستین کوتاه پوشیده بوده و یه سیگار برگ خاموش هم گوشه لبش بوده، دستاشو تو هوا تکون داده و گفته:" یه کیسه اسکناس افتاد تو فاضلاب" 4 خدا کنه این بادکنکی که ما داریم از کثافت پرش می کنیم تا ابد همین جوری کش بیاد. چون اگه نیاد، اگه یه روزی بخواد بترکه، کثافتش دنیا رو بر می داره. یه کثافت پاک نشدنی! یه کثافت باور نکردنی! اینجوری که ما داریم خودمونو به اون راه می زنیم، اینجوری که ما داریم دروغ های خوشگل و تروتمیز تحویل هم می دیم، اینجوری که ما گیره به دماغمون زدیم، اینجوری که زیرزمین ها دارن گنده و گنده تر می شن، این بادکنکه وضعش اصلا امیدوار کننده نیست. خدایا این بادکنکی که من دارم روش بالا و پایین می پرم اصلا جای مناسبی واسه بالا و پایین پریدن نیست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 19:43 توسط علي |
|
|
تقدیم به دوست عزیز سه نقطه ای در پاسخ به پیام خصوصی چند وقت پیشش .
ای هیچ ما که در هیچی، نام تو هیچ باد. قلمرو تو هیچ باد. اراده تو هیچ در هیچ باد،همانگونه که در هیچ است. در این هیچ،هیچ روزانه ما را به ما عطا کن وهیچ ما را هیچ مکن همانگونه که ما هیچهای خود را هیچ می کنیم و ما را به درون هیچی هیچ مکن اما از شر هیچی در امان دار، و باز هیچ. درود بر هیچ سراپا هیچ، هیچ با توست.
بخشی از داستان کوتاه "یک گوشه ی پاک و پرنور" نوشته ارنست همینگوی. این داستان کوتاه فوق العاده، برای اثبات فوق العاده بودن یک نویسنده کافیه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 9:7 توسط علي |
|
|
صد بار بهش گفتم حرف دهنتو بفهم و بزن، گوش نكرد. گفتم:" يه بار بايد يه كتك مفصل بخوري و آدم شي". " هيچ غلطي نمي تونه بكنه" با حرص دستش رو پرت كرد جلو. اگه دستاشو ببندي نمي تونه حرف بزنه. مدام توي هوا پيچ و تابشون مي ده.حتي وقتي تابستونه گذشته دستش تا بازو تو گچ بود. كمتر حرف ميزد اما دستاشو حتما تكون ميداد. از دوچرخه افتاده بود. خودش كه اينطوري مي گفت. حالا دراز كشيده روي تختش ، زل زده به سقف. با من حرف نمي زنه. حتما توي دلش اول و آخر ما رو گرفته به فحش. كاري كه هر آدم بددهن ترسويي ميكنه وقتي به قول خودش يه انگل بهش نارو زده:"انگل". اين آخرين كلمهش بود. يه كبه خون تف كرد، راهشوكشيد و رفت. دنبالش رفتم. لنگ ميزد و با اين حال سعي ميكرد طوري بره كه بهش نرسم.دويدم. دستمو گذاشتم رو شونهش.شونهشو خالي كرد. چرخيد و زل زد توي چشمام. ابروش شكافته شده بود و يه رگه خون سر خورده بود رسيده بود به گوشه چشمش ، بعد مثل اشك سرازير شده بود و تا زير چونهش رسيده بود. زل زده بود نگاهم ميكرد. نه من يه كلمه گفتم نه اون. لولهكشه ميگه مردمك چشماش ميلرزيده. اما من حواسم به اون قطره خوني بود كه از چونهش آويزون شده بود. ميخواست بيفته توي يقهش. هر لحظه ميخواست بيفته. "تف". تف كرد. با شدتي كه سرشو تكون داد: "قطرههه نيافتاده باشه!" اما نه! انگار خشك شده بود. زمان براش متوقف شده بود. رفتم كنار خيابون وايسادم منتظر ماشين. اولي نه، دومي سوارم كرد. از شيشه پنجره ميديدمش كه همونجا وايساده داره روبروشو نگاه ميكنه. لولهكشه ميگفت:" ...سيايي چشاش ميلرزيد..." بالاخره چرخيد و راه افتاد. مي لنگيد. حتما توي دلش داشت فحشم ميداد. "چيكار ميتونستم بكنم". تا اومدم بجنبم يارو يقهشو چسبيد. پنج دقيقه معطلي كه ارزش دعوا رو نداره. برگشته به يارو ميگه:" جاي همه فك و فاميلات ريديها!" يارو دور بازوش از گردن من كلفت تر بود. تا اومدم بجنبم يقهشو چسبيده بود. بعضيها كارشون طول ميكشه دست خودش كه نيست. حالا دراز كشيده روي تختش زل زده سقفو نگاه ميكنه. توي دلش هم حتما داره منو فحش ميده. اما من حواسم به اون قطره خون زير چونهشه. زير چونهش يه قطره خونه.يه قطره خونِ خشك شده. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:27 توسط علي |
|
|
بچه ها شوخی شوخی سنگ می زنند قورباغه ها جدی جدی می میرند! ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 19:53 توسط علي |
|
|
تصادف سرت را برمی گردانی. دو تا دایره ی زرد و نورانی، نه به هم نزدیک می شوند و نه فاصله می گیرند، پیش می آیند و خطوط زرد رنگِ نامتناهی به اطراف می پاشند. مثل وقتی که چشم ها را تنگ می کنی و به چراغ قرمز راهنمایی خیره می شوی. در تاریکی، بی صدا پیش می آیند، از دور دستِ ناپیدا، سریع، و در لحظه- شاید فاصله درک ناشدنی میان دو لحظه-آن قدر نزدیک می شوند که دیگر راهِ گریزی نیست. - گریختن. - مثل گریختن از مدرسه؟ - نه! مثل وقتی که دست کوچکت توی دست های چروکیده ی پدربزرگ که دو برابر یا بیشتر بزرگترند و آن چنان سرد که آدم لرزش می گیرد، گرفتار شده. کنارت روی زمین زانو زده بود، دست هایش را از دو طرف باز کرده بود و تو پریده بودی توی بغلش. و حالا پاهای کوچکت را که از تلاشی بیهوده سست و بی حال شده اند روی زمین می کشی. این همان دالان سفید رنگی است که در انتها به اتاق کوچکی می رسد. همان اتاقی که آن بوی گرم و تهوع آور از شیشه هایی که پر از مایع زرد رنگی هستند به هوا بلند می شود و فضا را پر می کند. شیشه هایی که وقتی درشان را باز می کنی صدایی می کنند مثل کشید شدن ناخن روی دیوار گچی. آن وقت مجبور می شوی دندان هایت را روی هم بفشاری و دست هایت را مشت کنی تا ناخن هایت توی نرمی گوشت کف دستت فرو روند و این فشار سستی آور و آرامش بخش است تا وقتی در شیشه ها کاملا باز شود و آن مایه زرد رنگ کارش را بکند پرده کنار می رود. آقایی دمر روی تخت دراز کشیده است . خانمی که روپوش سفیدی به تن دارد: نفس عمیق بکشید . ماهیچه هایتان را شل کنید و سعی کنید راحت باشید . این جوری کمتر درد خواهید کشید . خوش شانس باشی فرصت می کنی چشمانت را ببندی و نفس عمیق بکشی ، اما ترس زیر پوستت می دود . زیر گوشتت می خزد و به مغز استخوانت می رسد . حالا مگر این بالشتک های سرخ رنگ ِ بادامی شکل شل می شوند . خودشان را جمع کرده اند ، مثل سنگ سخت شده اند و از ترس مثل سگ به خودشان می لرزند . بی لیاقت ها ! ترسوها ! فرصتی باقی نیست خودت را آماده می کنی که سردی آهن را ، سختی اش را و درد و سوزِش را کمی بالاتر از زانوهایت احساس کنی . سخت و دردناک و تحمل ناپذیر . اما نه ! دایره های نورانی با زوزه ای که صدای خنده ی بچه ی شروری را می ماند ، از دو سویت عبور می کنند . موتور سوارهای لعنتی ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:37 توسط علي |
|
|
به صَرفِ چاي و... - دلم ميخواد تابستون زودتر تموم بشه. - اگه دلت ميخواد تابستون زودتر تموم بشه، كاري كن كه دلت بخواد تابستون ديرتر تموم بشه اونوقت تابستون خيلي زود تموم ميشه. - اگه كاري كنم كه دلم بخواد تابستون ديرتر تموم بشه، ديگه دلم نميخواد تابستون زودتر تموم بشه. - ... اين بازي مورد علاقۀ ماست. در واقع راهحل ساده و مؤثر ماست، براي رفع خستگي،براي منظم كردن افكارمان و براي اينكه فيلهاي صورتي را كنار بزنيم. مينشينيم روبروي هم، دوتا استكان چاي، يكي پررنگ و سرخالي و آن يكي...، فرقي نميكند، برميگردد توي قوري يا توي ظرفشويي: هميشه. يك بار پرسيدم: "چرا هيچوقت چايت رو نميخوري؟" گفت:" چون سرد ميشه و من چاي سرد دوست ندارم." ما هيچوقت نميدويم توي حرف هم. هيچوقت نميگوييم "تو نميفهمي". يا مثلاً " دوستي با يك تخممرغ رو به دوستي با تو ترجيح ميدم". وقتي باهم هستيم نيازي نميبينيم مؤدب باشيم، لباسهاي مرتب بپوشيم، چايمان را در جهت عقربههاي ساعت هم بزنيم. يا اگر كسي چيزي تعريف كرد و خنديد، مجبور نيستيم بخنديم. گرچه اگر چيزي براي او خندهدار باشد حتماً براي من هم همينطور است. ديروز بيستونهمين روز از چهارمين ماه سال بود. تاريخ را هميشه همينطور اعلام ميكرد. اما ديروز به تقويم اشاره كرد و گفت:"29/4"، قبل از اينكه فرصت كنم بپرسم. بعد گفت:"مال من هم پررنگ باشه اما سرخالي نباشه." گفتم: "چي؟" گفت:"لبريز و لبدوز" و خنديد. خندهاي كه تا بحال نديده بودم، نه در او و نه در هيچكس، تمام تنش ميلرزيد، مثل زلزله، زلزله اي كوچك، از همانهايي كه شبها ميآيند و قابعكسهاي قديمي را ميلرزانند. استكانها را گذاشتم روي ميز. قوري را برداشت، دستش را توي هوا تاب ميداد. انگار بخواهد بدون زيرپا گذاشتنِ وجاهت يك آقازاده با يك قطعۀ موسيقي همراهي كند. با چشم به استكان من اشاره كرد. گفتم:"هرچي شما بگيد". گفت:" لبريز و لبدوز" و فضاي خالي استكانم را پر كرد. ديشب دوباره بيخواب شدم. كتفم تاول زد بس كه توي رختخواب غلت زدم. تو لخت شده بودي، دراز كشيده بودي روي بندِ رختْ. چنگيزخان پاچههايش را بالا زده بود و غرلندكنان كوچه را آبپاشي ميكرد، ميگفت:"مگه ديروز حموم قرقه اين پتياره نبوده؟" |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:15 توسط علي |
|
|
سلام، اين اولين مطلبيه كه روي وبلاگ مي ذارم. به عنوان افتتاحيه مي خوام براي خودم كلي دشمن بتراشم؛ مي خوام با چيزي شوخي كنم كه خيليها وبلاگ رو با اون مي شناسن و خيلي ها به نوشتنش افتخار ميكنن، سرريز احساسات پاك و ... به قول يكي از رفقا: دلنوشته. البته من عاشق دلنويس ها هستم و هميشه ستايششون ميكنم، تنها مشكلي كه من با اين عزيزان دارم دلنوشتههاشونه. دل پرپركهاي يك روح پروانهاي دوستان و عزيزاني كه هميشه با نظرات الهامبخش و كارشناسانتون منو همراهي كردهايد، سلام. قربونتون برم. از دور ميبوسمتون. ديروز تعداد بازديدكنندگان "گوگولي"1 به يك ميليارد نفر رسيد،براش يه عالمه اسفند دود كردم تا چشم حسوداش بتركه2 .بگذريم ،اين آدمهاي بي احساس كرخت كه ارزش ندارن ما راجع بهشون حرف بزنيم، نكبتا! اين دلنوشته رو تقديم ميكنم به همۀ اونهايي كه از دست اين دنياي بيرحم و آدمهاي بياحساسش به تنگ اومدن. ديروز دلم گرفته بود يه شعر گفتم اما همشو نمي تونم براتون بنويسم، آخه خصوصيه. حالا ناراحت نشيد يه كمشو براتون مي نويسم:3 "آه چه فاصله غريبيست، فاصله تهران تا كرج، براي مسافر خستهاي كه نيم ساعت ديگه يه قراره مهم داره. و من به تو مي انديشم ... " تا همينجا بسه.4 آخ كه چقدر دلم براي سهراب تنگ شده5 و اي كاش احمد شاملو هرگز نميمرد، اي كاش من هري پاتر بودم تا ميتونستم هردوشونو زنده كنم.6 پايولوكوييلو ميگه: " هميشه به حرف دلتان گوش فرا دهيد چون دلتان عقلش خيلي بيشتر از مغزتان است.7 و من مي گويم:"عشق آغاز نابخردانۀ يك سؤتفاهم دوجانبۀ احمقانه است."8 خوب بچهها من ديگه بايد برم چون اكانتم داره تموم ميشه.9 در پايان اين دلنوشته رو تقديم ميكنم به فهيمه جون، نسرين جون و ميم جون نويسنده هاي مورد علاقهام كه به نظر من هميشه حقشون بوده اسكار10 بگيرن ولي يه عده گردن كلفت حقشونو خوردن. 1.گوگولي نام وبلاگ فرهنگي، هنري، فلسفي اين دلنويس عزيز است. 2. من كه هنوز ميبينم، شما چطور؟ 3.و در اين لحظه دلنويس ما صداي تپش قلبهاي بيتاب مخاطبينش رو ميشنوه كه بيصبرانه منتظر خوندنه شعرش هستن،پس با اشتياق ادامۀ مطلب رو تايپ ميكنه. 4.واي واي يكي ملتو از خماري دراره. 5.سهراب سپهري مرحوم رو ميگه، بيچاره سهراب بعد از اين همه سال اون يه ذره گوشتي هم كه به استخونش مونده بود،همين الانه ريخت. 6. اي كاش من هري پاتر بودم،اونوقت مي دونستم چهجوري از اين جي.كي.رولينگ تقدير به عمل بيارم. 7.حتي از پايولو كوييلو هم بعيده كه همچين چيزي گفته باشه. 8. چي بگم من، كم آوردم. 9.ظاهراٌ اين دلنويس عزيز براي اينكه حرف دلش رو داغ داغ تقديم دوست دارانش كنه مطالب وبلاگش رو online تايپ مي كنه. 10. احتمالاٌ منظورش نوبله.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 13:29 توسط علي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شوخي...!
شوخي هيولاي جهان است. همه چيز با شوخي آغاز مي شود و شوخي به هر چيز تبديل مي شود. شوخي پشت هر حادثه اي پنهان است. با این حال شوخي را نبايد جدي گرفت. 23 مرداد 1385 |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 فروردین 1387 اردیبهشت 1386 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|