![]() |
![]() |
|
|
صد بار بهش گفتم حرف دهنتو بفهم و بزن، گوش نكرد. گفتم:" يه بار بايد يه كتك مفصل بخوري و آدم شي". " هيچ غلطي نمي تونه بكنه" با حرص دستش رو پرت كرد جلو. اگه دستاشو ببندي نمي تونه حرف بزنه. مدام توي هوا پيچ و تابشون مي ده.حتي وقتي تابستونه گذشته دستش تا بازو تو گچ بود. كمتر حرف ميزد اما دستاشو حتما تكون ميداد. از دوچرخه افتاده بود. خودش كه اينطوري مي گفت. حالا دراز كشيده روي تختش ، زل زده به سقف. با من حرف نمي زنه. حتما توي دلش اول و آخر ما رو گرفته به فحش. كاري كه هر آدم بددهن ترسويي ميكنه وقتي به قول خودش يه انگل بهش نارو زده:"انگل". اين آخرين كلمهش بود. يه كبه خون تف كرد، راهشوكشيد و رفت. دنبالش رفتم. لنگ ميزد و با اين حال سعي ميكرد طوري بره كه بهش نرسم.دويدم. دستمو گذاشتم رو شونهش.شونهشو خالي كرد. چرخيد و زل زد توي چشمام. ابروش شكافته شده بود و يه رگه خون سر خورده بود رسيده بود به گوشه چشمش ، بعد مثل اشك سرازير شده بود و تا زير چونهش رسيده بود. زل زده بود نگاهم ميكرد. نه من يه كلمه گفتم نه اون. لولهكشه ميگه مردمك چشماش ميلرزيده. اما من حواسم به اون قطره خوني بود كه از چونهش آويزون شده بود. ميخواست بيفته توي يقهش. هر لحظه ميخواست بيفته. "تف". تف كرد. با شدتي كه سرشو تكون داد: "قطرههه نيافتاده باشه!" اما نه! انگار خشك شده بود. زمان براش متوقف شده بود. رفتم كنار خيابون وايسادم منتظر ماشين. اولي نه، دومي سوارم كرد. از شيشه پنجره ميديدمش كه همونجا وايساده داره روبروشو نگاه ميكنه. لولهكشه ميگفت:" ...سيايي چشاش ميلرزيد..." بالاخره چرخيد و راه افتاد. مي لنگيد. حتما توي دلش داشت فحشم ميداد. "چيكار ميتونستم بكنم". تا اومدم بجنبم يارو يقهشو چسبيد. پنج دقيقه معطلي كه ارزش دعوا رو نداره. برگشته به يارو ميگه:" جاي همه فك و فاميلات ريديها!" يارو دور بازوش از گردن من كلفت تر بود. تا اومدم بجنبم يقهشو چسبيده بود. بعضيها كارشون طول ميكشه دست خودش كه نيست. حالا دراز كشيده روي تختش زل زده سقفو نگاه ميكنه. توي دلش هم حتما داره منو فحش ميده. اما من حواسم به اون قطره خون زير چونهشه. زير چونهش يه قطره خونه.يه قطره خونِ خشك شده. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:27 توسط علي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شوخي...!
شوخي هيولاي جهان است. همه چيز با شوخي آغاز مي شود و شوخي به هر چيز تبديل مي شود. شوخي پشت هر حادثه اي پنهان است. با این حال شوخي را نبايد جدي گرفت. 23 مرداد 1385 |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 فروردین 1387 اردیبهشت 1386 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|