![]() |
![]() |
|
|
به صَرفِ چاي و... - دلم ميخواد تابستون زودتر تموم بشه. - اگه دلت ميخواد تابستون زودتر تموم بشه، كاري كن كه دلت بخواد تابستون ديرتر تموم بشه اونوقت تابستون خيلي زود تموم ميشه. - اگه كاري كنم كه دلم بخواد تابستون ديرتر تموم بشه، ديگه دلم نميخواد تابستون زودتر تموم بشه. - ... اين بازي مورد علاقۀ ماست. در واقع راهحل ساده و مؤثر ماست، براي رفع خستگي،براي منظم كردن افكارمان و براي اينكه فيلهاي صورتي را كنار بزنيم. مينشينيم روبروي هم، دوتا استكان چاي، يكي پررنگ و سرخالي و آن يكي...، فرقي نميكند، برميگردد توي قوري يا توي ظرفشويي: هميشه. يك بار پرسيدم: "چرا هيچوقت چايت رو نميخوري؟" گفت:" چون سرد ميشه و من چاي سرد دوست ندارم." ما هيچوقت نميدويم توي حرف هم. هيچوقت نميگوييم "تو نميفهمي". يا مثلاً " دوستي با يك تخممرغ رو به دوستي با تو ترجيح ميدم". وقتي باهم هستيم نيازي نميبينيم مؤدب باشيم، لباسهاي مرتب بپوشيم، چايمان را در جهت عقربههاي ساعت هم بزنيم. يا اگر كسي چيزي تعريف كرد و خنديد، مجبور نيستيم بخنديم. گرچه اگر چيزي براي او خندهدار باشد حتماً براي من هم همينطور است. ديروز بيستونهمين روز از چهارمين ماه سال بود. تاريخ را هميشه همينطور اعلام ميكرد. اما ديروز به تقويم اشاره كرد و گفت:"29/4"، قبل از اينكه فرصت كنم بپرسم. بعد گفت:"مال من هم پررنگ باشه اما سرخالي نباشه." گفتم: "چي؟" گفت:"لبريز و لبدوز" و خنديد. خندهاي كه تا بحال نديده بودم، نه در او و نه در هيچكس، تمام تنش ميلرزيد، مثل زلزله، زلزله اي كوچك، از همانهايي كه شبها ميآيند و قابعكسهاي قديمي را ميلرزانند. استكانها را گذاشتم روي ميز. قوري را برداشت، دستش را توي هوا تاب ميداد. انگار بخواهد بدون زيرپا گذاشتنِ وجاهت يك آقازاده با يك قطعۀ موسيقي همراهي كند. با چشم به استكان من اشاره كرد. گفتم:"هرچي شما بگيد". گفت:" لبريز و لبدوز" و فضاي خالي استكانم را پر كرد. ديشب دوباره بيخواب شدم. كتفم تاول زد بس كه توي رختخواب غلت زدم. تو لخت شده بودي، دراز كشيده بودي روي بندِ رختْ. چنگيزخان پاچههايش را بالا زده بود و غرلندكنان كوچه را آبپاشي ميكرد، ميگفت:"مگه ديروز حموم قرقه اين پتياره نبوده؟" |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:15 توسط علي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شوخي...!
شوخي هيولاي جهان است. همه چيز با شوخي آغاز مي شود و شوخي به هر چيز تبديل مي شود. شوخي پشت هر حادثه اي پنهان است. با این حال شوخي را نبايد جدي گرفت. 23 مرداد 1385 |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 فروردین 1387 اردیبهشت 1386 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|