![]() |
![]() |
|
|
تصادف سرت را برمی گردانی. دو تا دایره ی زرد و نورانی، نه به هم نزدیک می شوند و نه فاصله می گیرند، پیش می آیند و خطوط زرد رنگِ نامتناهی به اطراف می پاشند. مثل وقتی که چشم ها را تنگ می کنی و به چراغ قرمز راهنمایی خیره می شوی. در تاریکی، بی صدا پیش می آیند، از دور دستِ ناپیدا، سریع، و در لحظه- شاید فاصله درک ناشدنی میان دو لحظه-آن قدر نزدیک می شوند که دیگر راهِ گریزی نیست. - گریختن. - مثل گریختن از مدرسه؟ - نه! مثل وقتی که دست کوچکت توی دست های چروکیده ی پدربزرگ که دو برابر یا بیشتر بزرگترند و آن چنان سرد که آدم لرزش می گیرد، گرفتار شده. کنارت روی زمین زانو زده بود، دست هایش را از دو طرف باز کرده بود و تو پریده بودی توی بغلش. و حالا پاهای کوچکت را که از تلاشی بیهوده سست و بی حال شده اند روی زمین می کشی. این همان دالان سفید رنگی است که در انتها به اتاق کوچکی می رسد. همان اتاقی که آن بوی گرم و تهوع آور از شیشه هایی که پر از مایع زرد رنگی هستند به هوا بلند می شود و فضا را پر می کند. شیشه هایی که وقتی درشان را باز می کنی صدایی می کنند مثل کشید شدن ناخن روی دیوار گچی. آن وقت مجبور می شوی دندان هایت را روی هم بفشاری و دست هایت را مشت کنی تا ناخن هایت توی نرمی گوشت کف دستت فرو روند و این فشار سستی آور و آرامش بخش است تا وقتی در شیشه ها کاملا باز شود و آن مایه زرد رنگ کارش را بکند پرده کنار می رود. آقایی دمر روی تخت دراز کشیده است . خانمی که روپوش سفیدی به تن دارد: نفس عمیق بکشید . ماهیچه هایتان را شل کنید و سعی کنید راحت باشید . این جوری کمتر درد خواهید کشید . خوش شانس باشی فرصت می کنی چشمانت را ببندی و نفس عمیق بکشی ، اما ترس زیر پوستت می دود . زیر گوشتت می خزد و به مغز استخوانت می رسد . حالا مگر این بالشتک های سرخ رنگ ِ بادامی شکل شل می شوند . خودشان را جمع کرده اند ، مثل سنگ سخت شده اند و از ترس مثل سگ به خودشان می لرزند . بی لیاقت ها ! ترسوها ! فرصتی باقی نیست خودت را آماده می کنی که سردی آهن را ، سختی اش را و درد و سوزِش را کمی بالاتر از زانوهایت احساس کنی . سخت و دردناک و تحمل ناپذیر . اما نه ! دایره های نورانی با زوزه ای که صدای خنده ی بچه ی شروری را می ماند ، از دو سویت عبور می کنند . موتور سوارهای لعنتی ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:37 توسط علي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شوخي...!
شوخي هيولاي جهان است. همه چيز با شوخي آغاز مي شود و شوخي به هر چيز تبديل مي شود. شوخي پشت هر حادثه اي پنهان است. با این حال شوخي را نبايد جدي گرفت. 23 مرداد 1385 |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 فروردین 1387 اردیبهشت 1386 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|